
فرصتی نیست تا بیندیشم
فرصتی نیست تا رسیدن مرگ
من به امید قطره ای باران
له شدم زیر دانه های تگرگ
فرصتی نیست تا بیندیشم
وقت رفتن همیشه نزدیک است
جاده ها پر ز اشتیاق منند
آسمان هم همیشه تاریک است
فرصتی نیست تا بیندیشم
شعله شمع رو به خاموشیست
لحظه ها را ز یاد خواهم برد
بهترین چاره هم فراموشیست
فرصتی نیست تا بیندیشم
ساده می گویمت خداحافظ
و تو را می سپارمت به خدا
و خداحافظت ... خداحافظ.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:13  توسط ناشناس
|

به خدا گفتم :
- میشه لمست کنم ؟
هوا ابری شد و
بارون گرفت ...
...
خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:35  توسط ناشناس
|

آنگاه که نیلوفران به عشق تو سر زا مرداب بیرون می آوردند من هم زندگی را معنا کردم.
آنگاه که پرستو ها معنای عشق را یافتندمن نیز تو را در وجودم یافتم.آن زمان که با ران
اشکهایش را نثار زمین کرد و به آن جان دوباره بخشید من نیز به عشق باریدم و کویر دل
را آبیاری کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:7  توسط ناشناس
|

غم هایت را به کسی نشان مده! نگفتیم دوباره می توانیم کنار حوض مهتاب بنشینیم
وعطر گل های ملکوت را تفسیر کنیم و حافظ را عاشقانه تلاوت کنیم؟
نگفتیم اگر برای پروانه تنهایی که در جنوبی ترین علفزار
زمین زندگی می کند،دعا کنیم تا آخرین سیاره
بال خواهد گشود؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 16:42  توسط ناشناس
|

امشب از آسمان دیده نو
روی شعرم ستاره می بارد
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه لب آلودم
شرمگین از شیار خواهی ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری،آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن ها زیباست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 17:9  توسط ناشناس
|

تو را کجا جستجو کنم؟
در کنار شقایق های پرپر
یا کنار غنچه های تازه جوانه زده
یا کنار قناری های عاشقی که آواز
عاشقان سر می دهند؟
تو را در کدامین واژه جستجو کنم؟
در عشق ،محبت یا مهربانی؟
در زمین یا آسمان؟
تو در همه آنها خلاصه شده ای.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:54  توسط ناشناس
|